یک لحظه ...
موتوا قبل آن تموتوا
قبل از آن كه بميريد، بميريد . معناي اين حديث شريف آن است "قبل از آن كه به اجبار بميريد،اختيارا بميريد، چون مرگ در حقيقت جداشدن از ماديات و علايق دنيا است و كساني كه دردنيا هستند ولي دل از دنيا بريده اند، در حقيقت مرگ اختياري را برگزيده اند و چه انتخاب خوبي. عمره و حج نيزتمرين اين مرگ است."
همه ما را بعد از مرگ برهنه مي كنند،غسل مي دهند و كفن پوش مي كنند ولي اين حاجي ها اين سه كار را با خود و خود انجام مي دهند:نخست برهنه شده و غسل احرام مي كنند و سپس لباس سفيد احرام را مي پوشند كه گويا مرده اند و به سوي خدا رهسپار مي شوند. با اين فرق كه مرده حقيقي را راه بازگشتي نيست و هرچه اصرار كند كه مرا به دنيا برگردانيد، كسي به او محل نمي گذارد ولي حاجي بعد از طواف وسعي،اجازه بازگشت به دنيا را پيدا مي كند. كاش همه حاجي ها قدر اين فرصت دوباره را بدانند.
متشكرم پدر
نوجوان كه بودم يك شب با پدرم در صف خريد بليت سينما ايستادم.جلوي ما يك خانواده پرجمعيت ايستاده بود. به نظر مي رسيد پدر خانواده پول زيادي نداشت.
6بچه كه به نظر مي رسيد همگي كمتر از12سال دارند لباس هاي كهنه اما تميز پوشيده بودند.همگي آنان با ادب بودند. دوتا دوتا پشت سر پدرشان و مادرشان،دست همديگر را گرفته بودند و با هيجان درباره فيلمي كه قرار بود ببينند صحبت مي كردنند.مادر،باعشق به شوهرش لبخند مي زد.
وقتي به باجه ي بليت فروشي رسيدند متصدي از پدر خانواده پرسيد چند قطعه بليت مي خواهيد؟
پدر جواب داد :لطفا6بليت براي بچه ها و دو بليت براي بزرگسالان. فروشنده قيمت بليت ها را گفت كه پدر،سرش را به باجه نزديك تر كرد.اوبه آرامي پرسيد :ببخشيد، گفتيد چقدر مي شود؟
متصدي باجه دوباره قيمت بليت ها را تكرار كرد.پدر و مادر بچه ها با ناراحتي زير لب حرف هايي رد و بدل كردند.معلوم بود كه مرد پول كافي به همراه ندارد. حتما فكر مي كرد كه به بچه هايش چه جوابي بدهد .همان موقع پدرم دستش رادر جيبش برد ، يك اسكناس درآورد و روي زمين انداخت.بعد خم شد، پول را ازروي زمين برداشت به شانه مرد زد : « ببخشيد آقا ،اين اسكناس از جيب شما افتاد.» مرد كه متوجه موضوع شده بود گفت : متشكرم آقا.
مرد شريفي بود اما در آن لحظه براي اين كه پيش بچه ها شرمنده نشود كمك پدرم را قبول كرد.بعد از اين كه بچه ها وارد سينما شدند،من و پدرم از صف خارج شديم و به سمت خانه حركت كرديم.
بهتر است ثروتمند زندگي كنيم تا اين كه ثروتمند بميريم."جانسون"
شك
هيزم شكن صبح ازخواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده است. شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده است. براي همين تمام روز او را زير نظر گرفت. متوجه شد همسايه اش دردزدي مهارت دارد، مثل يك دزد راه مي رود،مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند.آنقدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كرد و نزد قاضي برود.
اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد. زنش آن را جا به جا كرده بود.مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه را زير نظر گرفت و دريافت كه اومثل يك آدم شريف راه مي رود، حرف مي زند و رفتار مي كند.
قلم چیست؟