بندگی عشق

حکايت بندگي عشق را بارها و بارها شنيده ايم و يکي از اين حکايت ها، حکايت مسجد گوهرشاد است؛
در کنار مرقد ثامن الائمه مسجدي وجود دارد که به همت گوهر شاد خانم همسر شاهرخ ميرزا ساخته شده است در طول مدت ساخته شدن مسجد، گوهر شاد خانم هر از چند گاهي به کارها سرکشي ميکرد و دستور هاي لازم را به معماران و استاد کاران مي داد ، در يکي از اين روز ها باد مختصري وزيدن گرفت چنان که گوشه ي چادر گوهر شاد به کنار رفت و چشم يکي از کارگر ها به صورت ايشان افتاد و سخت دلباخته ي او شد ، اما چون راه به جايي نمي برد از شدت حرمان به بستر افتاد و پرستاري او را مادر درد مندش به عهده گرفت، پسر راز خود را با او در ميان نهاده ، سرانجام چون پزشکان از معالجه او نااميد شدند، مادر ساده دل دست به دامان گوهر شاد شد و گفت که اگر راه چاره اي نيابي پسرم از دست خواهد رفت
گوهر شاد سخت ناراحت شد و در انديشه فرو رفت، آنگاه سر بر داشت و گفت : اي مادر به خانه برو و به پسرت سلام برسان و بگو من حاضرم با او ازدواج کنم اما دو شرط دارد : يکي اينکه من از شاهرخ ميرزا جدا شوم و شرط دوم آنکه او بايد چهل شبانه روز بايد در محراب زير گنبد مسجد نماز بخواند و ثوابش را به عنوان مهريه به من قرار دهد ، مادر به خانه رفت و جريان را براي پسرش تعريف کرد ، پسرجوان با شنيدن اين خبر از بستر رنج برخاست و با خود گفت چهل روز که چيزي نيست ، اگر چهل سال هم بود قبول مي کردم ، در هر صورت جوان به محراب رفت وشروع به خواندن نمازنمود ، کم کم که ايام چهله نشيني جوان سپري مي گشت جوانک در حال نماز نورهاي زيبائي را ميديد که او را سخت شيفته ي خود مي ساخت کار به جائي رسيد که در همان چهل سحرگاه چنان عشق معبود واقعي در قلب او رسوخ نمود که ديگر به گوهر شاد فکرهم نمي کرد ، در پايان چهل روز بانوگوهر شاد نماينده ي خود را فرستاد تا ببيند آيا جوان در قول خود راسخ بوده است يا نه ، نماينده ي بانو سحرگاهان به محراب آمد و جوان را ديد که سخت مشغول عبادت است ، مدت زيادي صبر کرد تا جوان عاشق عبادتش به پايان رسيد ، در اين حال نزد جوان رفت و به او گفت من نماينده ي بانو هستم و آمده ام تا از شرطي که بسته بودي مطمئن شوم آيا هنوزهم بر خواست خود پابرجائي ، در اين حال جوان که گذشت اين ايام چهل گانه او را سخت متحول نموده بود گفت: از بانوي خود تشکر نما و به او بگو من در اين ايام معشوق گم گشته و واقعي خود را يافتم از او بخواهيد مرا ببخشد و عفو نمايد.
و حکایت دوم :
جواني گمنام عاشق دخترپادشاهي شد. رنج اين عشق او را بيچاره کرده بود و راهي براي رسيدن به معشوق نمي يافت. مردي زيرک از نديمان پادشاه که دلباختگي او را ديد و جواني ساده و خوش قلبش يافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده اي از بندگان خدا هستي، خودش به سراغ تو خواهد آمد.
جوان به اميد رسيدن به معشوق، گوشه گيري پيشه کرد و به عبادت و نيايش مشغول شد، به طوري که اندک اندک مجذوب پرستش گرديد و آثار اخلاص در او تجلي يافت.
روزي گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وي را جويا شد و دانست که جوان، بنده اي با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وي خواست که به خواستگاري دخترش بيايد و او را خواستگاري کند. جوان فرصتي براي فکر کردن طلبيد و پادشاه به او مهلت داد .
همين که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسايل خود را جمع کرد و به مکاني نا معلوم رفت. نديم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوي جوان پرداخت تا علت اين تصميم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را يافت. گفت: تو در شوق رسيدن به دختر پادشاه آن گونه بي قرار بودي، چرا وقتي پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست، از آن فرار کردي؟
جوان گفت: اگر آن بندگي دروغين که بخاطر رسيدن به معشوق بود، پادشاهي را به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگي راستين نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خويش نبينم؟
پندها:
پند هر دو حکايت يکي است؛ بندگي عشق تلنگري است که باعث مي شود قلب بيدار شود تا خدا را با قلب پاک عبادت کني؛ آنگاه نماز و روزه با خشوعي انجام مي شود که سروپاي وجود را فرا مي گيرد و عشق والا و مطلق الهي را در دل نهان مي سازد.
قلم چیست؟